Fixated
Fixated
be fixated on (something) یعنی «به چیزی گیر دادن، ذهنش جای دیگری نرود؛ وسواسِ فکری داشتن»: Klaus is so fixated on those wolves. «کلاوس اینقدر روی آن گرگها گیر کرده/فکرش جای دیگری نمیرود.» اسمش fixation (وسواسِ فکری).
دیالوگ
- Klaus is so fixated on those wolves
واژههای کلیدی
- fixated on — گیرکرده روی، وسواسِ فکری به