In Over One'S Head
In Over One'S Head
in over one’s head اصطلاحی یعنی «از پسِ کاری برنیامدن؛ گرفتارِ چیزی فراتر از توانِ خود شدن»: He took the job but was soon in over his head. «کار را گرفت اما زود از پسش برنیامد.»
دیالوگ
- in over one's head
واژههای کلیدی
- in over one’s head — گرفتارِ کاری فراتر از توان